ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )

959

تاريخ ذو القرنين ( فارسى )

بندگان از ايلات ختا و ختن را از مرد و زن به سبب محرومى و مهجورى از اقربا و وطن ، چنان رعايت فرمودى كه احدى در مدت عمر ياد رجعت ننمودى . هر نفسى از آن فرقه بر لشكرى سپهدار بود و هر تنى از آن طايفه بر كشورى شهريارى نمودى . اگر مملكتى بر هم زدندى يا خزانه [ اى ] غارت كردندى ، در عزّت نقصى نديدندى و از مرتبهء فراز به نشيب نرسيدندى « 1 » . وقتى ، ازين بندهء مدحت‌گزار به سبب قلّت تجارب ترك اولايى فى الجمله سرزد ، اگرچه در ظاهر از فرط شرم و حيا اظهار نفرمود ، ولى در باطن از طبع مباركش سنگينى تفرّس نمود . اين غزل مرقومه را در يوم السبت به قاعدهء متداوله با شيرينى معهود فرستادم و مراتب شرمسارى را درين لباس جلوه دادم ؛ همان روز اثرها نمود و از آن پس بر التفات سابقه افزود . غزل لمؤلفه : ببين در آيينهء دل جمال جانان را * كه تا معاينه بينى كمال يزدان را كمال يزدان حسن جمال جانان است * برو در آينه بنگر جمال جانان را چو عشق بر سر خشم است ترك جان اولى * كه چاره مىنتوان كرد خشم سلطان را گهى ز همّت دانا تغافلى شرط است * به هر گناه نشايد گرفت نادان را نخوانده آمده‌ام شرط مردمى اينست * كه شرمسار نخواهى نخوانده مهمان را به خاك سينهء ما طعنه مىزنند جهان * نديده‌اند مگر چاك آن گريبان را

--> ( 1 ) . از اين عبارت تا عنوان پنجم در تذكره خاورى و نسخه دوّم ملى موجود نيست .